تبليغاتX
سياوش‌نامه

خدايا خيلي بزرگي و همه از اين بزرگيت خبر دارن ولي نمي‌دونم چرا هميشه اين موضوع رو فراموش مي‌كنيم. خداييش تو هم آدما رو فراموشكار خلق كردي، ولي بيا يه كاري بكن كه حداقل اين موضوع هيچ وقت از ياد ما نره. باور كن خيلي بهتر مي‌شه و بنده‌هات هميشه اميد دارن. البته ...

+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:2 |

آشناي ديرين من

امروز(26 ارديبهشت) روزيه كه با تموم شدنش يك آشنايي ساده اما عميق سه سالگيش رو مي‌گذرونه و وارد چهارمين سال تولدش مي‌شه. يه آشنايي پر معني كه به ظاهر سه ساله مي‌رسه ولي خيلي سال عمر داره و معتقدم كه عمرش به خلقت جهان برمي‌گرده. تو يه همچين روزي بود كه مسافر من از راه رسيد و زندگي رو برام قشنگ‌تر كرد.

http://360.yahoo.com/iavashsa79

+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:25 |
 
براي سال گاو magnify
سال 87 با تمام خوبي‌ها و بدي‌هاش تموم ‌شد. مي‌گن سال 88 سال گاوه و با توجه به اوضاع پيش اومده انتظار مي‌ره كه تو اين سال گاومون بيشتر از دفعه‌هاي قبلي كارش به دامپزشكي، مامايي يا يه چيزي ديگه‌اي تو اين مايه‌ها بيافته.
اين گاوه كه قراره يه سال كنار ما باشه فكر مي‌كنه كه خيلي قويه، چون با زور داره موش بيچاره‌رو از خونش بيرون مي‌كنه اما خبر نداره كه سر يك سال ببره مياد و حالشو سر جاش مي‌ياره. منم قصد دارم تو اين يه سال انقدر شير اين گاوه رو بدوشم كه تا 12 سال ديگه كه دوباره سروكلش پيدا مي‌شه خودمو زن و بچم تامين باشيم.
حتما به اين فكر مي‌كنين كه من چرا اينقدر با اين حيوناي زبون بسته لجم. آخه مي‌دونين مي‌گن كه من متاسفانه يا خوشبختانه تو سال گوسفند به دنيا اومدم و اگر مثل بعضي از دوستان اطلاعات كشاورزي و دامپروري‌تون زياد باشه مي‌دونين كه غذاي گاو و گوسفند يكيه و اين خيلي طبيعيه كه تو سالي كه قراره گاوها اوضاع رو به دست بگيرن ما كه تو سال گوسفند به دنيا اومديم كارمون زاره و بايد كلي سگ دو بزنيم تا يه چيزي براي خودمون دست و پا كنيم. حالا فكرشو بكنين كه تو اين دنيا(نمي‌گم مملكتمون كه بهتون برنخوره) علاوه بر متولداي سال گاو و گوسفند كلي آدم ديگه هم هستن كه ادعاي گاو و گوسفندي مي‌كنن و خواسته يا ناخواسته مي‌خوان وارد اين جرگه پرطرفدار بشن. البته فكراي بد نكنينا. اگر هم فكراي بد كردين بايد بهتون بگم كه متولدين سال‌هاي گوسفند افرادي هستن كه به گفته تاريخ و كتاب متاب‌هاي چيني ميني خیلی ظریف و خلاقند و در عین حال مي‌خوان گمنام باقي بمونن. در تاييد موضوع گمنام بودن بايد خدمتتون عرض كنم كه بنده مطالعات گسترده‌اي در اين باره {بر اساس اظهارت فضلاي سرويس در اينجا استفاد از واژه "در اين رابطه" اشتباه مي‌باشد(يا به گفته علما "است")} انجام دادم و پس از سال‌ها تلاش و كوشش كه گشت و گذار و زندگي چند روزه در گلزار شهدا، نبش قبر، ملاقات‌ با خانواده شهدا و صرف چندين وعده غذا به همراه اقامت چند روزه در منزل آنها هم جزو اين تلاش‌ها بود به اين نكته مهم پي بردم كه بسياري از شهداي گمنام ما هم متولدين سال گوسفند بودن.(عكس‌هاي اين دوران به همت دوستان در آرشيو موجود است)
از ديگر نمونه‌هايي كه مي‌تونه شما رو بيشتر با خصيصه گمنام بودن اين افراد آشنا كنه اينه كه متولدين سال گوسفند معمولا عادت دارن تا وقتي مهموني مي‌رن گمنام باشن و كسي اونها رو نشناسه. تا چند وقت پيش به اين موضوع دقت نكرده بودم ولي الان كه خوب فكر مي‌كنم مي‌بينم كه اين ويژگي در من خيلي وجود داره چون خيلي اجازه نمي‌دم ديگران منو بشناسن و قبل از شناسايي كامل يه قرار ترتيب مي‌دم و با ديگر دوستان (كه علاقه زيادي به گوسفندي بودن دارن) مي‌ريم خونه طرف در حاليكه هيچكدوم از اعضاي خونوادشون ما رو نمي‌شناسن، به عبارت ديگر به صورت "گمنام" مي‌ريم مهموني.
خوب از اين خصيصه بسيار برجسته و كارا كه بگذريم بايد خدمتتون عرض كنم كه اين گونه مهم از بشر كه تعريفش رو تو خطاي بالا كردم افرادي هستند شیک پوش، جذاب، هنرمند، خجالتی، مطبوع و دلپذیر، مذهبی، خوش‌قلب، دست و دلباز، آرامش‌طلب، عاشق گفت‌وگوی هنری، خیال‌باف و وقت‌نشناس.
از اين به بعد مي‌خوام ايجاز رو رعايت كنم و به جاي واژه طولاني "متولدين سال گوسفند" از لغت زيباي "گوسفنديون" استفاده كنم.
گوسفنديون خودشون چند دسته‌ان و بر اساس ماه تولد تقسيم بندي شدن كه من تو دو دسته قرار دارم. اول دسته‌اي هستش كه شناسنامم منو تو اون قرار داده. گوسفنديون نر اين دسته وقتي تصميم مي‌گيرن حتم داشته باشيد که تصميمشون حقيقي و قطعيه. آتيش عشق هم تو دل اونا جاودانس و اصلا شعله‌هاي جانسوزش به يکباره خاکستر نمي‌شه.
دسته دوم كه براي متولدين دي ماهه و در واقع من تو اون دسته‌ام قدرت طلبن، خانواده دوستن، خوددارن، سردن، پدري جدي و خشک ولي مهربونن و دلسوز.(قربون خودم برم)
داشتان(به ياد چند تن از دوستان معتاد) زندگي كاري من هم اينجوريه كه يه انسان دراز كه به طرز ماهرانه‌اي از ويژگي گمنام بودنم فرار كرده بود يه روز اومد و گفت كه يه جايي هست كه داره ديلمانج(افرادي هستند كه علاقه زيادي به كله‌پاچه به خصوص زبان دارند تا جايي كه زبان را تبديل كرده و به گونه ديگري به خورد مردم مي‌دهند) استخدام مي‌كنه و از آنجا كه كار "رادستي" بود من هم قبول كردم و اومدم.
(جدي مي‌شويم خفن) از اون روز تا هالا چهار سال مي‌گظره و اين اولين باريه كه دارم چند ختي در موردش مي‌نويصم. تو اين حدود هزار و 460 روز از عمرم خيلي چيزا رو ياد نگرفتم و خيلي از حصرت‌ها رو كه بايد مي‌خوردم نخوردم. اتفاقاي زيادي حم برام افتاد كه كاش نمي‌افطاد. خلاسه اينكه روظاي خوب و بد ظيادي رو گزروندم و يكي از نطايج موفقيط‌آميز اين دوران اين بود كه الان كه دارم مي‌نويسم داراي يك سر عائله مي‌باشم و دوران نامزدنگ رو به اتمام رسانده و عقدانه را سپري مي‌كنم.
طي اين دوران امور بسيار ظيادي رو سرپرستي و حدايت كردم و اناوين و القاب ظيادي رو طجربه كردم كه مهمترين اون شهرداري سرويس (البته سرويس بهداشتي منزورم نيسطا) بود. صعي كردم تو اين روزها حدفي جز خدمط به خلق نداشطه باشم و به كصب رده‌هاي بالاطر فكر نكنم. البته چند طا پيشنهاد نون و آب دار هم بهم شد كه با خلوس نيط و حصن تدبير نپذيرفطمشون. من در دوراني شهرداري رو اداره كردم كه دنيا با بحران اقطصادي دسط و پنجه نرم مي‌كرد و اين دوران مسادف شد با روزهايي كه يك صياه پوست رفت تو كاخ سفيد و براي زنش يه كار پر درآمد تو مجله‌هاي مد پيدا كرد. طلاش من اين بود كه كسي از بحران چيظي حص نكنه و نامه‌هاي محبط آميظ و بازطاب‌هاي ظياد به من نشون داد كه تو اين كار موفق بوده‌‌ام.
مي‌طونم بهطون قول بدم كه با اين رويه‌ موفقيط‌آميزي كه در پيش گرفتم تا چند وقت ديگه يه چيزي مي‌شم و اون موقس كه با تكيه به اعطماد شما دنيا رو عوض مي‌كنم. البته اگر دوسطان لتف بكنن و كمتر عروصي كنن تا جيب ما هم براي اهداف بلندمدط خالي نمونه. ناهار هم براي ما بنويسن مي‌طونن نقش بسيار موسري در پيشرفط ما ايفا كنن.
براي اين كه با آمادگي وارد سال جديد بشين هم بذارين دو تا مطلب با مزه آخر مطلبم بهتون بدم شايد به دردتون خورد.
نتایج یک تحقیق جالب نشون مي‌ده كه گاوهایی که با نام مشخص خونده می‌شن، بیشتر از همنوعان بی‌نامشون شیر می‌دن. محققان انگلیسی كه اين تحقيق رو انجام دادن مي‌گن كه گاوی که با او مثل گاواي ديگه رفتار می‌شه، در سال به‌طور متوسط 258 لیتر کمتر شیر می‌ده، از طرف ديگه گاوایی که بهشون توجه بیشتری می‌شه سرحال‌ترن و شیر بیشتری می‌دن.
پس رو گاواتون اسم بذارين و باهاشون مهربون باشين.
مطلب بعدي اينكه به باور هنديها "هرچه از گاو آید، خوش آید" و نتیجه این اعتقاد تولید نوشیدنی از ادرار گاوه که می‌ياد تا بازار کوکاکولا و پپسی را قبضه كنه. انتظار مي‌ره كه دست‌کم تو هند كه خيلي پرجمعيته اين نوشدنياي جديد پر فروش بشه.
مي‌گن كه اين نوشیدنی بوی بدي نداره كه هيچ، تازه خوش‌طعم هم هست. تازه این یک نوشیدنی کاملا سالمه و گاز و مواد سمی هم نداره.
ماده اصلي این نوشیدنی ادرار گاوه که برخی از سبزی‌ها را هم به آن اضافه می‌کنند تا طعم تازگی و طراوت داشته باشه.
مهمتر از همه اين كه خيلي هم ارزونه. خواستين از الان مي‌تونين سفارش بدين تا كمياب نشده.
+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:41 |
 پرسپوليس سروره
پرسپوليس magnify

تو عكسايي كه مي‌بينين يه استقلاليه كثيف هم هست كه به زور خودشو تو پرسپوليسيا جا كرده كه مبادا بگيرن بزننش.

Image hosted by allyoucanupload.com

اين استقلاليه سوراخ حتا از ترسش پرچم پرسپوليس رو هم پيچيده بود دور گردنش.

Image hosted by allyoucanupload.com

اگر يه كم به عكسها دقت كنيد مي‌شناسيدش

Image hosted by allyoucanupload.com

بزارين يه راهنمايي هم بكنم: يه بلوز قهوه‌اي هم تنشه

توضيح عكسها

از سمت چپ: متين، من، جعفر شعار (متخلص به جف، جعفر و ...)،

بالا: داوود

پايين: يه تماشاگر عشق دوربين

اونهايي هم كه عكسهاشون فلو افتاده هيچ ارتباطي به جريان ندارن

فهميدين اون استقلاليه سوراخ كيه؟
+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:38 |
 
غربت دو ساله magnify
Image hosted by allyoucanupload.com
به چه نظاره نشسته‌ايد؟
به چه مي‌انديشيد؟
به چه مي‌خنديد؟
به چه گريانيد؟
به ما؟، به خدا؟، به مرگ؟
ما خوبيم
خدا خوب است
شما خوبيد؟
تقدير را پذيرفته‌ايد؟
يا آنكه هر صبح دم بيدار شده و به ايسنا مي‌آييد؟
اين روزها ايسنا آمدني است، چه آمدني!
بي روح، بي حال،‌ غريب
آمدنمان را چه سود و رفتنمان را چه سود
شما هستيد، اما ما نيستيم
ما هستيم و شما نيستيد
آيا شما هستيد و ما نمي‌بينيم
چرا كور شده‌ايم؟
نمي‌بينيم؟
نمي‌شنويم فريادها را كه مي‌خواهند از ما
كه هشيار باشيم و بيدار
مي‌خواهم كه باشم و ببينم
بياييد كه باشيم و ببينيم
شعر: سياوش عدالت
+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:35 |
 
اين عكسا رو تو يه سايت اينترنتي ديدم، به نظرم جالب بود.شما هم ببينيد
+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:22 |
 
من و وزير magnify
در عكس فوق بنده را به همراه وزير محترم نيرو مشاهده مي‌فرمايين كه دارم در مورد پاره‌اي از مسائل مهم مملكتي توضيحاتي مي‌دم. توضيح بيشتر رو از من نخوايين كه به خاطر مسائل امنيتي شرمندتون مي‌شم
+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:19 |
 
نوروز از زبان دكتر شريعتي magnify

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست. نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید. پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده. عقل تکرار را نمی پسندد، اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند. جامعه با تکرار نیرومند می‌شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن‌های جهان فخر می‌فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا يک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن‌های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می‌کند. کافه‌ها، کاباره‌ها، زیر زمین‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل‌های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می‌کشاند. گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ... نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم.

+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:12 |
 

چشم خدا

اين اثر كه اسمش "چشم خدا" ست تو باغ هنره. اولين بار حدود دو سال و خورده ای پیش ديدمش و ازش با موبايل عكس گرفتم

+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:3 |
baran magnify
...bebar ei nam nam baran, zamin khoshk ra tar kon
+ نوشته شده توسط سياوش عدالت در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 20:0 |


Powered By
BLOGFA.COM